تبليغاتX
انچه خواهد دلت همان بيني
انچه خواهد دلت همان بيني

انچه خواهد دلت همان بيني

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 


نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 12:27 توسط مبينا| |

بعدمدتهامیخوام دوباره وبلاگاراه اندازی کنم.

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 12:21 توسط مبينا| |

بعد از انجام واجبات، کارى بهتر از ایجاد خوشحالى براى مومن، نزد خداوند بزرگ نیست.
پنج چیز است که در هر کس نباشد امید چیزى از دنیا و آخرت به او نداشته باش:

1
ـ کسى که در نهادش اعتماد نبینى،

2
ـ و کسى که در سرشتش کَرم نیابى،

3
ـ و کسى که در آفرینشش استوارى نبینى،

4
ـ و کسى که در نفسش نجابت نیابى،

5
ـ و کسى که از خدایش ترسناک نباشد.

هر کس به رزق و روزى کم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل کم او راضى باشد.

 

نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 7:34 توسط مبينا| |

در كتاب باعظمت « علم اليقين » محدث بزرگ فيلسوف و حكيم و عارف كم نظير حضرت فيض كاشانى آمده است :

بنده اى در قيامت بدى هايش بر خوبى هايش بچربد ، او را به سوى دوزخ برند ، از جانب حق به فرشته وحى جبرئيل خطاب رسد : بنده ام را درياب ، از او بپرس در دنيا با علما نشسته تا به شفاعت ايشان او را بيامرزم ؟ گنهكار گويد : نه . خطاب رسد : آيا سر يك سفره با عالمى نشسته ؟ گويد : نه . آيا در جايى كه عالمى نشسته بود نشسته ؟ گويد : نه . آيا با عالمى همنام است ؟ گويد : نه . خطاب مى رسد : آيا دوست كسى بوده كه عالم دوست بوده ؟ گويد : آرى . خطاب مى رسد : اى جبرئيل ! او را به لطف عميم بخشيديم ، مورد نوازشش قرار ده و به بهشت درآر .

نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 7:33 توسط مبينا| |

 

ای آرنـده غـم پشیمـانی در دلهـای آشنایـان و ای افکننـده سـوز در دل تائبـان...ای

پذیرنده گناهـکاران و معترفـان..کسی بازنیآمد تا باز نیاوردی وکسی راه نیـافت تا

دست نگرفتی..دستگیر،که چون تو دستگیری نیست..دریاب،که جز تو پناه نیست

و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما را جز تو دوا نیست...

                   و از این غم ، جز تو ما را راحت نیست...

 

نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 7:31 توسط مبينا| |

کتابخانه‏اش پر و پیمون بود، کتاب‏ها همه زرکوب و زرنگار و رنگ‏ها همه متناسب و چشم‏نواز. قفسه‏های کتاب چیده و آراسته و کتاب‏ها مرتب و یک اندازه. ظاهر کتابخانه زیبا بود، امّا چرا کتاب‏ها عطر هیچ گلی را نمی‏پراکند؟ چرا از هیچ معنا و رنگی در آن‏ها چیزی نبود؟ چرا در هیچ کدام زلال فهم و شفافیت دانش نبود. به نظر مثل کویری خشکیده، خالی از هر مفهومی.
 
«قرآن» بزرگ‏ترین و آموزنده‏ترین کتاب آفرینش، کتاب ماست «نهج البلاغه» که دانستی‏ها و خورشید گرمی بخش هدایت و صلاح است، از آن ماست. صحیفه سجادیه که با شیرین‏ترین بیان، جامع دریای راز و نیازهاست، از ماست. ولی چرا می‏گوییم از آنِ ماست؟ از آن بشر است! از آنِ همگان است، زیرا «رحمةٌ للعالَمین» است.
نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 7:29 توسط مبينا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت